سلام
تصميم گرفته بودم واسه هميشه با وب و وبنويسي و اين مسخره بازي ها باي باي كنم (جوجو زودرنج)ولي الان نظرم عوض شد(جوجوی سست عنصر) شاید یه عادت باشه ولي نه دوست دارم نوشتنو شايد هم چيز ديگه اي يا كس ديگه اي رو دوست دارم (جوجو عاشق)و به اميد اينكه بیاد و بخونه این دل نوشته ها رو اومدم (جوجوَ زهی خیال باطل)اصلا بی خیال از همه اینا بگذریم اومدم بگم:
سال نو مبارک
(جوجو وقت شناس)
حالا از کجا شروع کنم از کی و از چی بگم:!!!!!!؟؟؟؟؟
پارسالو که از ش چیزی یادم نمیاد سال اولی بود که خوابگاهی بودم اما امسال تازه فهمیدم خوابگاه چیه!!!!(جوجو پایه)
یه محیط خفقان آور پر از مارمولک بد اخلاق و ننر و لوس و بی خود با یه سری کرم انسان نما و یه عالمه موجودات وحشی (البته گفتنیه این وسط اهلی هم میشه )پیدا کرد یه محیط خسته کننده و تکراری هر روز صبح از ساعت ۶:۳۰ تا ۷:۱۵ یه دقیقه به یه دقیقه سرپرست با نهایت احترام میگه برید گمشید بیرون از خوابگاه (یکی در میون هم صبح بخیر و خسته نباشید میده) یکی نیست بگه اول صبحی کی خسته است؟نکنه شک دارن به این که ما تا صبح......(استغفرا...)ساعت ۷:۱۵ هم شطرق(املاش درسته؟) در خوابگاه بسته میشه !!!!حالا از ساعت ۷:۱۵ تا ۷:۳۰ هم بلبل خوش صدا در بلندگو فریاد میزنن :(خانوم تلفن رو رها کن )بیچاره نمیدونه این تلفنه که مارو رها نمیکنه !!!!!از ساعت ۷:۳۰ هم تا ۷:۴۵ همین بلبل خوش صدا التمایس میکنه تا یه نفر از بچه ها بیاد یه برنامه اجرا کنه و بعدشم که :اللهم کل ولیک الحجه بن حسن..............
از این ساعت تا۱۲:۴۰ سر کلاسیم
هرکلاسی هم قصه ی جداگانه داره
امان از روزی که ما با مهره شیمی کلاس داشته باشیم که به قول خودش من یا سر کلاس نیستم یا خوابم و یا بیهوش یا هم دارم مبتکران میخونم من نمیدونم چه گناهی کردم که هرکدوم از معلمهای محترم باید یه تیکه ای به من بندازن َآخه خداوکیلی من صدام درمیاد(پناه بر خدا عجب !!!! جوجو دروغگو)به من میگن:زبون کلاس(جوجو دری وری گو) تازه جناب حسرتی شلوار بنده هم هستن!!!!اینش دیگه ....(جوجو خوش تیپ) ولی خداییش معلمه توپییه عالیه دوسش دارم عجیب غریب(جوجواحساساتی )حرف خوبی زد راجع به همین عید و سال جدید و ....
:
عید روزیه که آدم ببینه هم نوعش یه چیزی داره که باهاش زندگیشو بگذرونه نه این که آدما ببینن این وضعیتو و بی تفاوت رد بشن
..................
بزار بیایم از کلاس شیمی بیرون بابا(جوجو بی اعصاب)
کلاس آنجلینا :همه هوووووووووووووووووووووو(خواب)اونایی هم که بیدارن پشه میپرونن ولی سعی میکنن سکوت رو برقرار کنن تا مزاحم خواب بقیه نباشن(جوجو مراعاتی)
کلاس نیکبخت:رو هوا دنبالش بگرد (جوجو سربه هوا)
کلاس سعدی و حافظ و بقیه آدمای بیکار:منضبظ و آدموار بشین درسو گوش بده اگه هم دیدی واقعا هوووووووووووییییییی سرتو بذار رومیز و هوووووووووووووووووو
کلاس زبان :دیکشنری بدست (جوجو درسخون)
........هوووووووواصلا حالشو ندارم بقیه شو بگم!!!!!!
بیخیال هرو روز بعد از اینکه تا ساعت ۱۲:۴۰ سه تا از این مجلس های شیرین رو در نهایت کیف و حال(انگار نه انگار که اومدی مدرسه) گذروندی(جوجوی بد) برو یه سوسک پلویی چیزی بخور حالت جابیاد ..........
باور کن !!حق اعتراض هم نداریم
بدبختی رو میبینی!!!؟؟؟؟
از این ساعت به بعد هم اگه کلاس داشتی که مجددا عشق است و آتش و خون .......
اگه نداشتی هم بشین مثه بچه آدم رمان هاتو بخون تا ۲۰۰ تا بشه۲۰۱ رمان خونده اگه هم وقت شد یه درسی به مغز میزنیم و ساعت ۱۰:۲۰ باصدای جناب بی محل که در حیاط طنین انداز میشه :((خاااااااااااااااااااامووووووووووووووشیه))میریم خوابگاه اونجا شیلی بازی شروع میشه (بخور بخوره)ساعت۱ و ۲ هم برنامه اقامه نماز داریم که قضیه اش خیلی مفصله
از این لحظه به بعد هم به قول یکی از فضولای باغ وحش :شب زنده داری داریم و اون آخراش دری وری گویی ها شروع میشه َ(کسینوس اکسیژن )
و روز بعد دوباه همینا تکرار میشه
اینو میگن نهایت اتلاف وقت
وقت با ارزش نوجوونی
یکی نیست به من بگه آخه دختر نونت نبود آبت نبود ایم وسط خوابگاهی شدنت چی بود
خدایا خسته شدم از این مدلی زندگی کردن
واقعا بیخوده
ولی خداییش صرف نظر از این بدی ها خوبی هایی هم داره
همین خوش بودناش یه امتیازه ولی نمی ارزه به دوری از مامی و ددی و نینی ها
شب آخر همین یکشنبه رو میگم که فرداش گریز از مدرسه داشتیم(جوجوفراری)
خیلی حال کردیم با بچه ها ولی خوب اون آخراش به خاطر یه موضوعی جوجو دپسرده شد تا فردا عصر که اومد خونه شون(جوجو حساس)
موندم چه کنم
امسال رفتنم بعد از ترم اول قطعی شد و لی یه مشکلی پیش اومد که مجبورم تا دو سال دیگه این خوابگاه و وضعیتش و آدماش رو تحمل کنم
اه لعنتی
اگه اون قضیه پیش نمیومد من ترم دوم رو تو اون مدرسه که نبودم هیچ تومدرسه.....که از مدرسه های توپه َبه عشق و حال میپردازیدم
اعصابم ریخت بهم
خواهشی که دارم از دوستای باحال اونترنتیم که تو این زمینه کمکم کنن و یادم بدن چه جوری با این شرایط کنار بیام
امیدوارم سال خوبی باشه هم واسه خودتون و هم خونواده محترمتون !!!!!!!!!!!!!
هوووووووووووووووووووووووووووووووووووو
اینم واسه کلاس کار و واسه اینکه ظاهر عاشقونه وبم حفظ بشه
خیلی توپه!!!!!!!
-------------------------------------
بهار عشق
|
با وجود نگاه سردت، همان اولین نگاه کافی بود تا به تو دل ببندم. آن روز وقتی استاد از تو خواست تا مدل طراحی دیگران شوی، انگشتانم شروع به لرزیدن کردند. باورم نمی شد که می توانم بدون واهمه از نگاه سرد و شماتت بارت، به راحتی چشم به تو بدوزم و چهره ای را که آن قدر دست نیافتنی به نظر می رسید، برای همیشه از آن خود کنم. همه نگاه ها خیره به تو بود. از نگاه دخترها، چیز زیادی نمی شد فهمید؛ اما در نگاه پسرها تحسین و برق خاصی بود که مرا به وحشت می انداخت. سعی کردم به هیچ چیز جز تو نیندیشم؛ دست به کار شدم. اول طرح کلی اندام تو را نشسته بر روی سه پایه کشیدم و بعد به جزئیات پرداختم. عجله داشتم تا هر چه زودتر، صورتت را کامل کنم. برای اولین بار بود که تناسب اجزا را مو به مو رعایت می کردم. دلم می خواست تمام اجزای صورت تو در جای واقعی خود قرار بگیرند. لبان کوچک و خوش فرمت را همان گونه که بودند، با همان ظرافت کشیدم و بینی و ابروان را و چشم هایت را؛ همان چشم های درشتی که مژگان بلندت از آن حفاظت می کرد تا من یا دیگری نتوانیم از مردمک سیاه چشمانت، به قلب تو نفوذ کنیم.
استاد، قدم زنان از کنارمان می گذشت و من سنگینی نگاهش را هنگامی که به من رسید، حس کردم؛ اما بر عکس همیشه، بی توجه به حضور او، به کارم ادامه دادم. استاد پس از مدتی مکث، سری به علامت تأیید تکان داد و از کنارم گذشت. من نفس آسوده ای کشیدم؛ زیرا دوست داشتم هنگامی که خود را در چشمان تو غرق می کنم، کسی شاهدم نباشد.
دخترها به تو مثل دیگر مدل هایی که استاد برایشان می گذاشت، نگاه می کردند؛ آنها طرح اندام تو را مانند کشیدن یک کوزه باریک و راحت می پنداشتند و پسرها هنوز در طرح کلی اندامت مانده بودند و من به سایه و روشن هایت رسیده بودم و تو آرام و خاموش، بی آن که حرکتی کنی، بر روی سه پایه نشسته بودی. دلم می خواست بدانم به چه می اندیشی. نامت بهار بود؛ ولی خلق و خویت زمستانی. کاش می توانستم راهی برای آب کردن یخ های وجودت پیدا کنم. جادوی چشمان سیاهت، مرا به خلسه برده بود که صدای استاد همه را متوجه من کرد.
«آقای... مثل این که کار شما تمام شده، ما می توانیم آن را ببینیم»؟ همه منتظر بودند تا طرح را ببینند؛ حتی تو. من کمی از کارم فاصله گرفتم. استاد و بچه ها دور من جمع شدند و تو همچنان بی حرکت در جایت نشسته بودی و من بی توجه به حضور آنها، تنها تو را می دیدم.
بهزاد دستی بر شانه ام زد و گفت:
«عالیه، پسر بهتر از این نمی شود».
بعد رو به استاد کرد و گفت:
«هیچ اشکالی نمی شود از این طرح گرفت؛ درست می گویم استاد»؟
استاد در حالی که دستی به روی ریش های جوگندمی اش می کشید، لبخندی زد و گفت:
«این نشان می دهد که آقای... تمرین زیادی داشته و به قول معروف، فوت کوزه گری را آموخته».
شهرزاد رو به تو کرد و گفت:
«بهار! من جای تو باشم، این طرح را از آقای... می گیرم و قاب می کنم».
من مثل برق گرفته ها، خودم را به طرح نزدیک کردم و در حالی که اضطراب در کلامم موج می زد، گفتم:
«راستش من خودم همین قصد را دارم؛ فکر کنم بهار خانم این اجازه را به من بدهد که این طرح را برای خودم نگه دارم».
همه نگاه ها به تو دوخته شد؛ تو آهسته از جای خود بلند شدی و کنار من ایستادی و نگاهت را به طرح دوختی و بعد با یک لبخند شیرین رو به من کردی و گفتی:
«این نتیجه زحمت شماست؛ پس لزومی ندارد برای داشتنش از من اجازه بگیرید؛ ولی این طرح، از بهاری که من هر روز در آیینه می بینم، زیباتر و مهربان تر به نظر می آید. منظورم این است که من فکر می کنم شما آن چیزی را که دوست داشتید ببینید، کشیدید».
من نگاهم را از تو دزدیدم تا راز دلم از پرده بیرون نیفتد؛ بی خبر از آن که تو راز مرا می دانستی. بعد از آن روز، من هر شب، ساعت ها به قابی که تو در آن نشسته بودی، خیره می شدم و بی کلام، با تو سخن می گفتم و شنبه هر هفته، برای دیدن تو، بهار واقعی، لحظه شماری می کردم و هنگامی که تو آراسته و متین وارد کلاس می شدی، آرزو می کردم که ای کاش برای یک بار هم که شده، با لبخندی، قلب منتظرم را از این انتظار کشنده رهایی بخشی؛ اما تو سرد بودی؛ مثل همیشه و من هر روز در آتش عشقی که از تو در دلم داشتم، می سوختم.
تمام طول هفته را هم کار می کردم و هم درس می خواندم؛ به امید این که شنبه از راه برسد و من یک بار دیگر بهارم را ببینم و تو با بی رحمی، تمام هفته مرا چشم انتظار گذاشتی. کاش می توانستم انتظارم را به تصویر بکشم. صندلی خالی تو، قلبم را به درد می آورد و خطوطی که رسم می کردم، بی اختیار به بی راهه می رفت؛ گویی هیچ گاه قلم بر دست نگرفته بودم.
شنبه ای دیگر گذشت و تو نیامدی. نمی دانستم با دل بی طاقتم چه کنم تا این که آن شنبه از راه رسید و من باز هم تنها به امید دیدن تو وارد کلاس شدم؛ ولی باز هم تو را ندیدم؛ خواستم باز گردم که شهرزاد خود را به من رساند و نامه ای را به دستم داد و قبل از این که من چیزی بگویم، مرا به کناری کشید و گفت:
«این را بهار داده تا به شما بدهم؛ راستش من...».
دیده اشکبار شهرزاد، دلهره عجیبی بر دلم انداخت. کاغذ تا شده ای را که در دست داشتم، به آرامی باز کردم. بهار با دست خط خود برایم این چنین نوشته بود:
«به بهاری که خزان عمرش نزدیک است، دل مبند و به خاطر من، مرا فراموش کن. دستانم نیز همچون نگاهم به زودی سرد می شود؛ وقتی آن لحظه فرا رسد، گرمی عشق تو نیز نمی تواند سرما را از وجودم دور کند».
قطره اشکی که از گوشه چشمم فرو افتاد، از دید شهرزاد مخفی نماند. او نیز چون من اشک به دیده داشت. من باید تو را می دیدم و شهرزاد از نگاهم، همه چیز را خواند. می دانستم که او نیز چون من تو را دوست دارد. از او خواستم تا برایم بگوید چه بر سر تو آمده و او گفت که باید در جای مناسب تری با هم حرف بزنیم.
وقتی هر دو بر روی نیمکت پارک نشستیم، هیچ کدام جرأت حرف زدن نداشتیم تا این که شهرزاد سکوت را شکست و گفت:
«بهار، سرطان خون داره. دکترها گفتند که چند ماه بیشتر زنده نمی مونه».
نمی خواستم چیزهایی را که می شنوم، باور کنم؛ نه، این از توان من خارج بود. شهرزاد در حالی که سعی می کرد به چشمان اشکبار من نگاه نکند، به نقطه ای خیره شد و گفت:
«اون می دونست که شما عاشقش شدید؛ برای همین دیگر به کلاس نیومد و می خواست شما فراموشش کنید؛ ولی وقتی من به او گفتم که شما همچنان منتظر برگشتن او هستید، این نامه را برای شما نوشت و از من خواست آن را به شما بدهم. او به من گفت: نباید این اتفاق می افتاد؛ حالا هم دیر نشده، فرهود نباید منتظر من باشد».
حالا معنی آن نگاه های سردش را می فهمیدم. پشت آن چهره به ظاهر خشک و بی روح، یک فرشته، با قلبی مهربان به من لبخند می زد و من آن لبخند را با چشمان خود دیده بودم وگرنه، چگونه می توانستم آن را به تصویر بکشم. بهار می خواست تنها باشد؛ وجود من او را آزار می داد و من برای آرامش او، باید دیدار دوباره او را برای همیشه فراموش می کردم و امروز آمده ام تا این نرگس ها را تقدیم تو کنم. شهرزاد برایم گفته بود که عاشق گل های نرگسی؛ بهار عشق بودی؛ پس چرا خزان شدی؟ |